قوهای وحشی

دنیا بی عشق، سیاه یا سفید است.

عشق زیباست اما تنها داستانی ست که در آن عاشق همیشه تنهاست. شاید در این داستان این بسوزد و آن هم. این به گناه نگذشتن و آن، به گناه گذشتنش.

کلود کلمان می نویسد:

«این گونه ست که عشق و عاشق و معشوق یکی می شوند؛ زیرا یکی بوده اند و یکی هستند.»

اما آیا او می گویند که یکی خواهند بود؟ نه؛ هرگز.

حتی اگر می گفت، مگر نه این است که این جز داستانی نیست، آن هم داستان قوهای وحشی، نه انسان.

عشق بی شک یک تراژدی ست که گاهی خدا هم دست هایش را زیر چونه هایش می زند و به پنجره خیره می شود که: «ای کاش باز هم سهرابِ کشته شده عامل تراژدی ای بود که این بار خلق کردم...»

 

و در انتها باز هم جز سیاهی یا سفیدی هیچ نیست.

/ 0 نظر / 10 بازدید