روز یکنفره

صبح، نوبت رژ صورتی یک نفره ای بود که معلوم نیس هر روز در گرمای داخل کیفم چه بلایی سرش می آید.
راس ۱۰:۳۰، سر کلاسی رفتم که یک نفره بود. طیف نقره ای تا صورتی سایه ام را داخل تخته کلاس میتوانستم ببینم.
لیوان سفیدم را برداشتم تا چای یک نفره، که همیشه یک نفره بوده، بخورم.
بعد از آن جایی که رفتم، متشکل از میزهای چهارنفره ای بود که طبق قانون باید یک نفر سر هر کدام بنشیند. نهار خوردم.
بعدش شاید باورتان نشود، سوار یک اتوبوس یک نفره شدم و چه شد؟ بدیهتن مشغول سیاه کردن کاغذ... در واقع سیاه کردن پیکسل های گوشی.



در هنگام طی شدن توقف اجباری ده دقیقه ای اتوبوس، کمی آن طرف تر، آقایی در حال صحبت با موبایلش -؟- بود. یادم افتاد چند سال پیش، چنین صحنه ای دیده بودم، با خنده به مادرم گفتم که مامان! یارو داره با خودش حرف میزنه! مادرم گفت نه، داره با موبایلش حرف میزنه، گوشش رو ببین! حالا دیگر نمیدانم این آقایی که من امروز دیدم چرا چیزی توی گوشش نبود و با موبایلش حرف میزد. خوب است که تکنولوژی فاصله ها را کوتاه کرده...! حالا جددی علم آنقدر پیشرفت کرده -؟- که من هرچه نگاه کردم چیزی در گوشش ندیدم و باز او داشت با موبایلش -با کسی- حرف میزد؟!

/ 0 نظر / 20 بازدید