سینه­خیز

وقتی به دیدارِ شنیدنِ عطر من نمی­آیی لبخندی بر لبانم، آرام، می­خوابد. سینه­خیز به سمت پیشانی­ام می­رود و به مغزم نفوذ می­کند. فکر می­شوم از نگاه که می­ترسم. نه از تو؛ که گذشتی؛ عابر. از تو که گذشتی و مرا در آغوشم گذاشتی که می­فهمم. که سینه­خیز، چشم می­نوردد و اشک نمی­شود. که خوب می­دانستم سرآغازِ پایانِ بی­پایان را.

فکر می­شوم از نگاه که می­ترسم. از تو که دنیای من­ای. از سینه­خیزی که چشم نوردد و اشک نشود؛ از تو. از تو که نفس­هایم را پیشت گرو گذاشته­ام تا بی­نیاز شوم از نور.

/ 0 نظر / 14 بازدید