دفتر

چقدر منتظر دفترت بودم. یک برگ، دو برگ، سه برگ.

به ازای هر حادثه، هر شادی، هر رخداد مترقبه و غیرمترقبه

خبری از دفتر نبود

 

قهر و گریه و

سکوت و

بعد لبخند و سوگند وفاداری

این لحظه! همین لحظه دقیقن...

دقیقن همین لحظه منتظر دفتر بودم

 

با خنده و حرفهای من در کوچه ی علی چپ و لب تو

چند ثانیه نمیدیدمت

و بعد

دستم را گرفتی و دفتر را با دست دیگرت در دستم گذاش... -- نه نگذاشتی. منتظرش بودم. ولی نگذاشتی. همه اش نگذاشتی و نگذشتی

 

راستی! اگر کسی بگوید از تو می گذرم معنی اش چیست؟

از من می گذرد یا مرا می گذارد و می گذرد؟

راستی! از من گذشتی و گذشتی؟

خوب شد دفتر را در دستم نگذاشتی...

شاید آن وقت سخت تر بود گذشتن  (یا گذشتن؟)

/ 0 نظر / 17 بازدید