نشانه؟

دیگر حرفی برای گفتن نداریم

این سکوتِ بینِ ما، مملو از سخن است

این حرف­هایی که نداریم، همه نشانه است

اما نشانه­ی چه؟ نمی­دانم

 

دست­هایم که در دستانت ساکت است و سرد

لبانت که یخ را عادت ندارد

لبانم که خشک شده

بی­روح

 

و دیگر، جایی برایت نیست:

اشک

 

و اشک به نا امیدی آیا؟

یا

 به حرارت کمِ ناباور؟

 

و دیگر جایی برایت نیست:

غم

 

و غم به چه؟

به آن­چه دیگر نیست؟

به آن­چه نبوده است؟

و آن­چه که نمی­دانم ...

و آن­چه فکر می­کردم فهمیده­ام ...

 

تو که الف ات را برداشتی،

جایت را، شک پر کرده

شکّی که ماحصلِ هر دل­بستن است

شکّی که به معنی پایان یافتنِ اجباری است

شکی که به داشتن­اش می­گریم

 

و حسرت

به آن­چه دارم

 

مرحله­ی پیش­بینی شده­ای که فرارش می­کردم

تا فرار، مرا نگه­دارد

و نگه­داشته بود بدبخت؛ بی مزد

 

و کجاست آن فرار اکنون؟

/ 0 نظر / 16 بازدید