پ.بهشت

کسی را می‌شناسم مغرور، پر از ادعا و سرشار از مهره‌ی مار! خداوند وی را پاک آفرید. اما در آزمون عشق، شکست سهمگینی خورد. شکست از هر نوع. تبدیل عشق به هوس شعله‌ور. تبدیل عشق به عادت و دلزدگی. تبدیل عشق به انتقام. تبدیل عشق به خیانت. تبدیل عشق به هر چه سیاهی بی‌پایان.

نجاتش دهید. به چه افراد اشتباهی می‌گویم! به آدم‌ها؟! خداوندا مزاح کردم! جز تو دیگر کسی نمی‌تواند او را از لجنزار زندگیش بیرون بکشد... شاید این لجنزار هم آزمونی است از طرف تو. آزمونی برای خودش و اطرافیانش. نمی‌دانم چقدر صلاح می‌دانی که چنین بنده‌ای را نجات دهی! و چقدر قسی‌القلبم که دلم می‌خواهد قصاص کنی همه‌ی اعمالِ پلیدِ انسان‌ها را!

راستی! نفس اماره چه بلایی سر این فطرتِ ساده‌دلِ انسانِ ضعیف‌خلق‌شده‌ی نازک‌ونارنجی می‌آورد؟! شیطان که کاره‌ای نیست! خودمان با خودمان چه می‌کنیم؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط پردیس | دیدگاه‌ها | تفکرات من

و شاید خداوند انسانِ پاک را عاشق می‌کند تا بیازماید. بیازماید که تا کجا می‌برد این دنیای هفت رنگش...

سُر خوردن در عشق، آسان است؛ چگونه در آزمونش می‌توان شکست خورد؟ با تبدیلش به هوس؛ حتی با تبدیلش به عادت. شکست خوردن در عشق، هزاران فرسنگ فاصله دارد با شکست خوردن در آزمون عشق. در عشق می‌توان شکست؛ اما در آزمونش نمره‌ی کامل را از آنِ خود کرد.

ارزش افزوده‌ی این آزمون چیست؟ یادگیری صبر و جلای روح و درک وحدت.

چگونه می‌توان از آزمون سربلند بیرون آمد؟ سوال بسیار خوبی است. هرچند که پاسخش هنوز برایم مشخص نیست...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط پردیس | دیدگاه‌ها | تفکرات من

شب فرصتی است برای تفکر و تنهایی و خواب. صبح است زمان عشق ورزیدن و هنگام (تنها یک) نگاه.

شب نامناسب است برای به تو اندیشیدن. صبح خوب است؛ خصوصا پس از طلوع آفتاب.

شب معشوق را طلب کردن، از روی خودخواهی است. صبح معشوق را خواستن برای بینایی است.

شب هنگام تاریکی است و جنون. صبح هنگامه‌ی خدمت و ازخودگذشتگی است.

شب بخواهی‌اش، یعنی اولویت آخر؛ آخرین در زیر خروارها مادیات... هرچند که پیش از همه آمده که زیر همه دفن شده. اما...

روز بخواهی‌اش، یعنی اولویت‌پذیر نیست. یعنی در فهرست زندگی روزمره‌ات نیست. یعنی یادش با توست؛ چه فهرست زندگی روزمره‌ات طومار باشد و چه برگ سفیدی که از بیکاری، باد برده باشدش.

صبح‌ها به دیدار من بیا.

نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط پردیس | دیدگاه‌ها | تفکرات من

بیا بیا که شدم در غم تو سودایی

درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی

عجب عجب که برون آمدی به پرسش من

ببین ببین که چه بی‌طاقتم ز شیدایی

بده بده که چه آورده‌ای به تحفه مرا

بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی

مرو مرو چه سبب زود زود می‌بروی

بگو بگو که چرا دیر دیر می‌آیی

نفس نفس زده‌ام ناله‌ها ز فرقت تو

زمان زمان شده‌ام بی‌رخ تو سودایی

مجو مجو پس از این زینهار راه جفا

مکن مکن که کشد کار ما به رسوایی

برو برو که چه کژ می‌روی به شیوه گری

بیا بیا که چه خوش می‌چمی به رعنایی

 

- مولانا، دیوان شمس

نوشته شده در جمعه ٢٥ تیر ۱۳٩٥ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ توسط پردیس | دیدگاه‌ها | مولانا,شعر

امیدوارکننده‌ترین اندیشه‌ام، این است که تو هم داری به سختی دانه‌های من را از ذهنت به رودخانه‌ی فراموشی می‌سپاری. شاید تو هم، به تب نه، اما به دلتنگی دچار می‌شوی و تنها نشانه و تنها تصویر و تنها نگاه و تنها واژه و ...

در ذهنم، خانه‌ای ساخته بودی برای خودت. یک خانه‌ی کوچکِ کاه‌گلی، با حیاطی پر از گل‌های صورتی و سفید. تمام دیوارها سبز. صبح که می‌شد، از کوچه‌ی خاکی حدّ فاصل خانه تا باغ را با لبخند و سری به زیر انداخته طی می‌کردی؛ چند انار می‌چیدی و برمی‌گشتی و می‌گذاشتی روی طاقچه‌ی اتاق وسطی. آخر می‌دانی؟ خانه‌ات سه اتاق داشت؛ اتاق مهمانی، اتاق وسطی و اتاق سومی. وقت‌هایی که در اتاق سومی خواب بودی، در را می‌بستی و نمی‌شد ببینمت. مجبور می‌شدم کمی از روزنه‌ی در، یک چشمی، نگاهت کنم. بعد از چند ثانیه، خودم هم شرمسار می‌شدم و می‌رفتم به کلبه‌ی درختیِ خودم. بی آنکه بفهمی کِی آمدم و کِی رفتم.

صبح که انارها را می‌گذاشتی روی طاقچه، یواشکی می‌آدم یک دستمال روی انارها می‌کشیدم که نکند خاکی باشد...! بعد که پوست انارها برق می‌افتاد، برمی‌گشتم به تنهایی خودم تا تماشا کنم که دیگر چه می‌کنی.

ظهر که می‌شد، می‌رفتی لب جوی جلوی خانه می‌نشستی و با دقت به عبور آب خیره می‌شدی. دنبال چه می‌گشتی؟ منتظر چه بودی؟ خوشا به سعادتِ آب!

عصر که می‌شد، روانه‌ی باغچه بالایی می‌شدی و با یک مشت انگور باز می‌گشتی.

شب، دست‌هایم را زیر چانه‌ام می‌گذاشتم که ببینم چگونه انارها را دان می‌کنی و درون ظرفِ لاجوردی می‌ریزی. ظرفِ لاجوردی مورد علاقه‌ی من! هرگز خوردنت را ندیدم.

و اکنون! داری دانه‌ها را تک‌تک به رودخانه می‌سپاری؛ در بهترین حالت.

راستی! با انگورها چه می‌کردی ای محجوبِ محبوبِ من؟! لابد مرا مست.

نوشته شده در جمعه ۱۱ تیر ۱۳٩٥ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط پردیس | دیدگاه‌ها | تفکرات من

یک کلان‌شهر فاصله است میان دست‌هایمان. ولی شاید میان قلب‌هایمان یک خط فاصله بیش نباشد. خدایمان داند.

نفوذِ نگاهت، کلان‌شهرِ پردود را خجالت‌زده می‌کند. همه‌ی شلوغیِ شهر عقب‌نشینی می‌کند و آنگاه نگاه (ن)کردنت سیلیِ روح‌نوازی به صورتِ تب‌کرده‌ام می‌زند.

نگاهِ تو، کلان‌شهر من است؛ کلان‌شهرها پر هستند از امکانات فرهنگی و گردشگری. همین هم باعث می‌شود هرنفس میزبان مسافران رنگارنگی باشد؛ از تمام دنیا. اما تو تنها هوایِ مقیمت را داشته باش!

نوشته شده در چهارشنبه ٢ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط پردیس | دیدگاه‌ها | تفکرات من

و چقدر فرصت عشق ورزیدن را کم به دست آوردیم...

عشق به مادر

عشق به دوستی گرانقدر

عشق پاک به معشوقی برای پیر شدن در کنارش؛ شانه به شانه

 

و چقدر فرصت توجه کردن را کم به دست آوردیم...

فرصت زل زدن به گل‌های یاس

فرصت چای نوشیدن با مادر پس از جاری شدن آرامش شب

فرصت چرخیدن در شهر زیبایمان برای خریدن یک کتاب کمیاب

فرصت بحث و تحلیل در یک کافه با دوستِ جانی

فرصت صحبت در سکوت با معشوقی که نگاهش... که یک بار هم فرصتش پیش نیامد

فرصت خجلت از معصومیت معشوق

 

و چقدر کم زندگی کردیم شاید

و چقدر فرصت‌ها اندک است...

برای مطالعه در کنار پنجره‌ای رو به باغ اجدادی

برای نوشیدن چای تازه‌دم هل‌دار که هوش از سر می‌برد

برای بهره‌مند شدن از درس‌های زندگی از زبان پیران طریقت

برای نگاه‌های عاشقانه دزدکی

 

چرا «متذکر» شدن انقدر دیر اتفاق می‌افتد؟

چرا حالا که وقتمان دارد تمام می‌شود...؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ توسط پردیس | دیدگاه‌ها | تفکرات من